تبليغات| شارژX


پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد. باران گرفت. مادرم گفت : چه بارانی می آید. پدرم گفت : بهار است. و ما نمی دانستیم باران و بهار نام دیگر آن پیامبر است.
پیامبری از کنار خانه ما رد شد. لباسهای ما خاکی بود . او خاک روی لباسهایمان را به اشارتی تکانید. لباس ما از جنس ابریشم و نور شد و ما قلبهامان را از زیر لباسمان دیدیم.
پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد. آسمان حیاط ما پر از عادت و دود بود. پیامبر کنارشان زد. خورشید را نشانمان داد و تکه ای از آن را توی دستهایمان گذاشت.
پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد و ناگهان هزار گنجشک عاشق از سرانگشتهای درخت کوچک باغچه روییدند و هزار آوازی را که در گلویشان جا مانده بود به ما بخشیدند و ما به یاد آوردیم که با درخت و پرنده نسبت داریم.
پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد. ما هزار درِ بسته داشتیم و هزار قفل بی کلید. پیامبر کلیدی برایمان آورد . اما نام او را که بردیم قفل ها بی رخصت کلید باز شدند.
من به خدا گفتم : امروز پیامبری از کنار خانه ما رد شد.
امروز انگار اینجا بهشت است.
خدا گفت : کاش می دانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان می گذرد و کاش می دانستی بهشت همان قلب توست.



ـ عرفان نظرآهاری ـ

| - نظر(4) | mhb | 11/7/1387 |



قطاری
که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ٬ کيست که با ما سفر کند ؟ کيست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کيست که باور کند دنيا ايستگاهی است تنها برای گذشتن ؟

قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند .
از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود . در هر ايستگاه که قطار می ايستاد ٬ کسی کم می شد . قطار می گذشت و سبک می شد . زيرا سبکی قانون راه خداست .
قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت :‌اينجا بهشت است . مسافران بهشتی پياده شوند . اما اينجا ايستگاه آخرين نيست .
مسافرانی که پياده شدند ٬ بهشتی شدند . اما اندکی ٬ باز هم ماندند ٬ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .
آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : دورود بر شما ٬ راز من همين بود . آن که مرا می خواهد ٬ در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .
و آن هنگام که قطار به ايستگاه آخر رسيد ٬ ديگر نه قطاری بود و نه مسافری .

                                                                      عرفان نظر آهاری


| - نظر(0) | mhb | 11/7/1387 |

| 01:26

مسافر خیال تو می شوم در این تکرار بیرحم جدائی ها و فاصله ها ،
نگاهت را به روشنایی کدام ستاره سپرده ای که سیاهی ابرهای انتظار مرا نمی بینی ؟

ببین مرا که چه بی شکیب ،صبورم و چه جاودانه ایستادم .
خزان هزار رنگ فاصله ها را به سبزینگی آمدنت پیوند بزن که چشمانم از سراب حضورت
همیشه بارانی ست .
بیا کنارم بمان ، زیرا من از زمستان جدائی می ترسم .


| - نظر(0) | mhb | 11/7/1387 |

.... | 01:46

یاد دارم یک غروب سرد سرد

می گذشت از کوچه ما دوره گرد

دوره گردم کهنه قالی می خرم

دسته دوم جنس عالی می خرم

کاسه و ظرف سفالی می خرم

گر نداری کوزه خالی می خرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی کشی، بغضش شکست

اول ماه است و نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

بوی نان تازه هوش را برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت آقا سفره خالی می خرید؟

 


| - نظر(0) | mhb | 5/7/1387 |

نمیدانم گناهم چیست

کدامین مرد را با کلامم با گریه آشنا کردم

از کدامین کودک خندان تبسم را ربودم

یا کدامین بانوی سرزمین یاس را با بیابان آشنا کردم

بر کدامین چهره خنان سرود اشک را خواندم

بر کدامین زخم بی درمان نمک از بخل پاشیدم

من کجا ماه را برای خود به یغما برده بودم

من کجا خورشید را از بذل و بخشش منع کردم

من کجا بد کرده ام بر برگ سبز نو رسیده

و کجا له کردهام برگ چو آتش بر زمینها ریخته

که چنین کرد زمان با دل و تنهایی من ؟؟؟


| - نظر(3) | mhb | 28/6/1387 |

درود و صد درود

راسش امروز  تو بیکاریهای خودم هینطوری که به اینور و اونور وبالاو پایین و چپ و راست و شمال غربیو  جنوب شزقیو .... نیگا میکردم چشم به یه چیزی افتاد

یه چیز گرد و قلنبه و زرد و خیلی خوشگل که همیچین یه شباهتایی هم به  خودم داره

همون ماه و یه به قولی مهتاب خانومو میگم دیگه

 دلم واست بگه همینطور که داشتم نیگاش می کردم و از وجنات خودمو خودش تعریف میکردم یاد یکی افتادم

 حالا میگی اون کیه ؟؟؟؟

همون خورشید خانوم خودمونو میگم 

 با خودم گفتم خیلی ادما میشینن بالا اومدن خورشیدو نیگا میکنن من خودم خیلی صبحها شده به شوق دیدن طلوع خورشد از خواب پا شدم(اونم من فکر کن ... منو توپ هم نمیتونه بلند کنه ...اونم  پنج و شش صبح  ...ببین طلوعش چقدر خوشگه  که منو بیدار می کنه.)

 بعد خورشید بالا میاد تو طول روز با تمام توانش نور میده یا به نوعی عشق میده چون داره یه چیزی از خودشو بینمون پخش میکنه ولی ما دیگه نیگاش نمی کنیم

 چرا ؟؟

چون شاید یه ذره چشمون  بسوزه

این همه محبتشو نادیده می گیریم

عینک افتابی میزنیم که نکنه یه ذره از پرتوهاش بهمون بخوره

بعد دوباره اون میره

وقتی میخواد بره دوبره یادمون میفته که ای بابا چیو داریم از دست میدیم

حالا دوباره میشینیم نیگاش میکنیم

ازش عکی میندازیم

و دوباره...

  دوباره یاد ماه افتادم

دیدم  نوری که بهمون میده همون نور قرضی خورشید

عشقی هم که نمیتونه پخش کنه چون چیزی از خودش نمیده

اونوق ما ادما تو تمام طول شب  خیره خیره نیگاش میکنیم

عاشقش میشیم

گاهی وقتا حتی به مرز جنون هم میرسیم

تو تمامم قصه های عاشقانمونم هست .

 

میگما حال میکنم همه چیزای خوشگل دنیا خانومن

خورشید خانوم

مهتاب خانوم ...


| - نظر(0) | mhb | 20/6/1387 |

| 02:24


| - نظر(0) | mhb | 19/6/1387 |

| 06:08

سلام به همگی

امروز یه خبر جالب تو تحلیل خبری  خبر ساعت 11 شبکه 2 نشون دد که کلی اعصاب معصاب منو به هم ریخت

خبر جالب و بسیار استثنایی و با وقاخت تمام گفته شد

و از همه جالب تر اینکه دو تا خانوم چادر به سر هم نشسته بودن از این خبر دفاع میکردند و من با دفاعیه ای که این خانومها ارائه دادند به طور حتم پی بردم که نون انها در روغن غنیی چپانده می شود .

خالا دلم واستون بگه که خبر چی بود

والله ما ازاون زمانی که کامران هومن تو البوم  سیندرلا به 40 تا صیغخ شاه اشاره کردند و ما پیگیر شدیم و فهمیدیم  صحت داره   حرص میخوردیم که چرا مردا حق دارن ازادانه برن 40 تا زن بگیرن

چرا و چرا و  هزار تا چرای دیگه

اونقت الان اونم تو قرن 21

تو زمانی که عالم و ادم دارن از حقوق برابر زن و مرد حرف میزنن یه کشوری به اسم ایران پشت یه نقابی به اسم اسلام  به رهبری ادمایی که ریاستشون بر عهده جنس ذکوره  قانونایی رسم میکنن  که همه دنیا تو کفش مونده

خانوماای محترمه خیالشون راحت باشه که دیگه نیاز به اجازه همسر واسه عقد زن دوم نیست 

دادگاه اسلامی به کمال عدالت این اجازه رو به اقایون میده

بعد اینجا یه سوال پیش میاد

منو خیلی خانومای دیگه نقشمون تو زندگی چیه ؟؟؟؟

فقط به عنوان یه معشوقه میایم و میریم ؟؟؟؟؟

بدبختی ماجرا اینجاست که اون دو تا خانوم هم دارن از این قانون حمایت میکنن

خیر سرمون نماینده دادیم مجلس از حقمون دفاع کنه .


| - نظر(1) | mhb | 15/6/1387 |

| 03:40

هزار و یک اسم داری و من از ان همه اسم ( لطیف ) را دوست تر دارم که  یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم. خوب یادم  هست که از بهشت که امدم  تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم .

بس که لطیف بودم  توی مشت دنیا جا نمی شدم. اما زمین تیره بود . کدر بود . سفت بود و سخت .

دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیره گی اش اغشته شد.و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم  

و ذره ذره سخت تر. من سنگ شدم و سد و دیوار دیگر نور از من نمی گذرد . 

دیگر اب از من عبور نمی کند روح در من روان نیست و جان جریان ندارد.

حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از لطافتش  چند قطره اشک است که گوشه ی دلم پنهانش کرده ام

گریه نمی کنم تا تمام نشود  می ترسم بعد از ان چشم هایم  سنگ ریزه ببارد .

یا لطیف! این رسم دنیاست که اشک  سنگ ریزه شود و روح  سنگ و صخره؟ این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دلها ی نازک شرحه شرحه شود؟

وقتی تیره ایم  سر اپا کدریم  به چشم می اییم و دیده می شویم  اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد

ناپدید می شود.

یا لطیف!  کاشکی دوباره مشتی  تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا می چکیدم و می ورزیدم و ناپدید می شدم مثل هوا که ناپدید است مثل خودت که ناپیدایی ... یا لطیف!

مشتی تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش.....

 

(عرفان نظر اهاری)


| - نظر(0) | mhb | 13/6/1387 |

این که مدام به سینه ات می کوبد  قلب نیست ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود

ماهی  کوچکی که طعم تنگ ازارش می دهد و بوی دریا هوایی اش کرده است . 

قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس. اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد؟!

ادم ها  ماهی ها را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه اما ماهی وقتی در دریا شناور شد

ماهی است و قلب وقتی در خدا غوطه خورد قلب است . 

هیچکس نمی تواند نهنگی را در تنگی نگه دارد  تو  چطور  می خواهی قلبت را در سینه نگه داری !!

چه درد ناک است وقتی نهنگی مچاله می شود و وقتی دریا مختصر می شو د

و وقتی قلب خلاصه می شود و ادم قانع .

این ماهی کوچک  اما بزرگ خواهد شد و این تنگ   تنگ  خواهد شد و این اب  ته خواهد کشید 

تو اما کاش قدری دریا می نوشیدی و کاش نقبی می زدی از تنگ سینه به اقیانوس .

کاش راه ابی به نا منتها می کشیدی و کاش این قطره  را به بی نهایت گره می زدی. کاش.....

بگذریم....

دریا و اقیانوس به کنار  نا منتها و بی نهایت پیش کش .

کاش لا اقل  اب این تنگ را گاهی عوض می کردی . این اب مانده است و بو گرفته است .

و تو میدانی اب هم که بماند می گندد اب هم که بماند لجن می بندد .

و حیف از این ماهی که در گل و لای بلولد و حیف از این قلب که در غلط بغلتد!

                                                                            عرفان نظر آهاری 


| - نظر(1) | mhb | 13/6/1387 |

........... | 03:32

به گنجشک گفتند ، بنویس

عقابی پریده

عقابی فقط دانه از دست خورشید چیده

عقابی دلش آسمان ، بالش از باد ، به خاک و زمین تن نداد .

و گنجشک هر روز

همین جمله ها را نوشت

و هی صفحه صفحه

و هی سطر سطر

چه خوش خط و خوانا نوشت

 و هر روز دفتر مشق او را

معلم ورق زد

و هر روز گفت : آفرین

چه شاگرد خوبی ، همین

***

ولی بچه گنجشک یک روز

با خودش فکر کرد :

بای من این آفرین ها که بس نیست

سؤال من این است

چرا آسمان خالی افتاده آنجا ؟

برای عقابی شدن

چرا هیچ کس نیست ؟

***

چقدر « از عقابی پرید »

فقط رونویسی کنیم

چقدر آسمان ، خط خطی

بال کاهی

چرا پر کشیدن فقط روی کاغذ

چرا نقطه هر روز باز از سر خط

چرا ... ؟

برای رهایی از این صفحه ها

نیست راهی ؟

***

و گنجشک کوچک پرید

به آن دورها

به آنجا که انگشت هر شاخه ای رو به اوست

به آن نورها

و هی دور و هی دور و هی دورتر

و از هر عقابی که گفتند مغرورتر

و گنجشک شد نقطه ای

نه در آخر جمله ، در دفتر این و آن

که بر صورت آسمان

میان دو ابروی رنگین کمان


| - نظر(0) | mhb | 13/6/1387 |

 باز در چهره خاموش خیال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
 حسرت بوسه هستی سوزت
باز من ماندم و یک مشت هوس
باز من ماندم و یک مشت امید
یاد آن پرتو سوزنده عشق
 که ز چشمت به دل من تابید
باز در خلوت من دست خیال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستی ریخت
در نگاهت عطش طوفان بود
یاد آن شب که ترا دیدم و گفت
 دل من با دلت افسانه عشق
چشم من دید در آن چشم سیاه
نگهی تشنه و دیوانه عشق
یاد آن بوسه که هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
 یاد آن خنده بیرنگ و خموش
 که سراپای وجودم را سوخت
رفتی و در دل من ماند به جای
عشقی آلوده به نومیدی و درد
نگهی گمشده در پرده اشک
حسرتی یخ زده در خنده سرد
آه اگر باز بسویم ایی
دیگر از کف ندهم آسانت
ترسم این شعله سوزنده عشق
آخر آتش فکند بر جانت
 


| - نظر(2) | mhb | 13/6/1387 |

1999 <%CommentAuthorAvatar%> <%CommentURL%>

salam irani