........... | 03:32
به گنجشک گفتند ، بنویس عقابی پریده عقابی فقط دانه از دست خورشید چیده عقابی دلش آسمان ، بالش از باد ، به خاک و زمین تن نداد . و گنجشک هر روز همین جمله ها را نوشت و هی صفحه صفحه و هی سطر سطر چه خوش خط و خوانا نوشت و هر روز دفتر مشق او را معلم ورق زد و هر روز گفت : آفرین چه شاگرد خوبی ، همین *** ولی بچه گنجشک یک روز با خودش فکر کرد : بای من این آفرین ها که بس نیست سؤال من این است چرا آسمان خالی افتاده آنجا ؟ برای عقابی شدن چرا هیچ کس نیست ؟ *** چقدر « از عقابی پرید » فقط رونویسی کنیم چقدر آسمان ، خط خطی بال کاهی چرا پر کشیدن فقط روی کاغذ چرا نقطه هر روز باز از سر خط چرا ... ؟ برای رهایی از این صفحه ها نیست راهی ؟ *** و گنجشک کوچک پرید به آن دورها به آنجا که انگشت هر شاخه ای رو به اوست به آن نورها و هی دور و هی دور و هی دورتر و از هر عقابی که گفتند مغرورتر و گنجشک شد نقطه ای نه در آخر جمله ، در دفتر این و آن که بر صورت آسمان میان دو ابروی رنگین کمان
salam irani