تبليغاتX

........... | 03:32

به گنجشک گفتند ، بنویس

عقابی پریده

عقابی فقط دانه از دست خورشید چیده

عقابی دلش آسمان ، بالش از باد ، به خاک و زمین تن نداد .

و گنجشک هر روز

همین جمله ها را نوشت

و هی صفحه صفحه

و هی سطر سطر

چه خوش خط و خوانا نوشت

 و هر روز دفتر مشق او را

معلم ورق زد

و هر روز گفت : آفرین

چه شاگرد خوبی ، همین

***

ولی بچه گنجشک یک روز

با خودش فکر کرد :

بای من این آفرین ها که بس نیست

سؤال من این است

چرا آسمان خالی افتاده آنجا ؟

برای عقابی شدن

چرا هیچ کس نیست ؟

***

چقدر « از عقابی پرید »

فقط رونویسی کنیم

چقدر آسمان ، خط خطی

بال کاهی

چرا پر کشیدن فقط روی کاغذ

چرا نقطه هر روز باز از سر خط

چرا ... ؟

برای رهایی از این صفحه ها

نیست راهی ؟

***

و گنجشک کوچک پرید

به آن دورها

به آنجا که انگشت هر شاخه ای رو به اوست

به آن نورها

و هی دور و هی دور و هی دورتر

و از هر عقابی که گفتند مغرورتر

و گنجشک شد نقطه ای

نه در آخر جمله ، در دفتر این و آن

که بر صورت آسمان

میان دو ابروی رنگین کمان



| نظرات(0) - ارسال نظر | mhb | 13/6/1387 |

2020 - ........... <%CommentAuthorAvatar%> <%CommentURL%>

salam irani